مردی که به یکی از بزرگ‌ترین «ملکه‌های صحنه» در هند تبدیل شد

    • نویسنده, ⠀⠀⠀⠀⠀⠀ سودها جی تیلاک
  • زمان مطالعه: ۶ دقیقه

در اواسط قرن بیستم، در بنگال واقع در شرق هند، برخی از بزرگ‌ترین ستاره‌های زن روی صحنه در واقع مردان بودند.

در میان آنان، برجسته‌ترین چهره، چاپال بهادوری بود که بیشتر با نام «چاپال رانی» شناخته می‌شد و به عنوان «ملکه جاترا» شهرت داشت. جاترا نوعی تئاتر سیار بود که زمانی جمعیت‌های زیادی را به سمت خود جذب می‌کرد.

بازیگری مردان در نقش‌های زنانه در سراسر تئاتر جهان از اروپا گرفته تا جاپان و چین پدیده‌ای آشنا بود.

در بنگال، این شیوه در قالب جاترا شکوفا شد. نمایشی روستایی و در فضای باز، سرشار از موسیقی، اسطوره و ملودرام، که از نظر گستره مخاطبان گاه با سینما رقابت می‌کرد، هرچند از نظر درآمد و پاداش، به پای آن نمی‌رسید.

این هنر که ریشه در روایت‌های حماسی و مذهبی داشت، بر صحنه‌هایی اجرا می‌شد که از همه سو در معرض دید تماشاگران قرار داشتند و با صدایی پرطنین، حرکاتی اغراق‌آمیز و لباس‌هایی چشمگیر جان می‌گرفت.

در کتاب تازه‌ای با عنوان «چاپال رانی: آخرین ملکه بنگال»، ساندیپ روی، نویسنده این اثر، مسیر زندگی بهادوری را از اوج شهرت تا گمنامی دنبال کرده و با این کار جهانی رو به زوال را به تصویر کشیده است. جهانی که در آن، خود جنسیت نیز نوعی نقش‌آفرینی بود.

برای دهه‌ها، نقش‌های زنانه در جاترا را مردانی بازی می‌کردند که به آن‌ها «پوروش رانی» یا «ملکه‌های مرد» گفته می‌شد.

با این حال، حتی در اوج شکوفایی‌٬ این هنر با نوعی نگاه تحقیرآمیز روبه‌رو بود.

نخبگان شهری کلکته در دوران استعمار، که تحت تاثیر سلیقه‌های اروپایی بودند، اغلب جاترا را هنری روستایی و کم‌مایه می‌دانستند. یک نشریه انگلیسی–هندی در قرن نوزدهم، صدای پسرانی را که نقش زنان را بازی می‌کردند «ناموزون» توصیف کرده و آن را با «زوزه شغال‌ها» مقایسه کرده بود.

زمانی که بهادوری در دهه ۱۹۵۰ وارد صحنه شد، جهان از پیش در حال تغییر بود. زنان کم‌کم وارد عرصه بازیگری شده بودند و فضای کار برای مردانی که نقش زنان را بازی می‌کردند، رو به محدود شدن بود. با این حال، بهادوری همچنان چهره‌ای متفاوت و برجسته باقی ماند.

بهادوری در سال ۱۹۳۹ در شمال کلکته متولد و در ۱۶ سالگی وارد دنیای بازیگری شد. او بعدها گفته بود: «رفتار دخترانه و صدای دخترانه‌ای داشتم.»

او روی صحنه تغییر چهره می‌داد. نقش ملکه‌ها، زنان روسپی، الهه‌ها و زنان فاحشه را با ظرافتی حساب‌شده بازی می‌کرد.

لباس‌هایش با دقت فراوان آماده می‌شد و گاهی نیز به‌صورت ابتکاری ساخته می‌شد. در سال‌های نخست، او از پارچه‌های کهنه برای شکل دادن به اندام سینه استفاده می‌کرد و بعدها از اسفنج استفاده می‌کرد. روال زیبایی او شامل استفاده از کرم‌ها و آیین‌های کوچک روزانه بود٬ تلاشی جدی برای خلق تصویری که برایش اهمیت فراوان داشت.

بهادوری گفته بود: «زنانگی همیشه بخشی از وجود من بوده است.»

اجرای او جنبه‌ای طنزآمیز یا کاریکاتوری نداشت.

نقش‌آفرینی‌هایش غرق‌کننده و اغلب سرشار از احساسات عمیق بود. در فرهنگ تئاتری که در آن، شخصیت‌های دارای نشانه‌های همجنس‌گرایانه اغلب برای تمسخر به تصویر کشیده می‌شدند، کار بهادوری وزن و معنایی متفاوت داشت.

روی در کتاب خود نوشته است:«در هنرهای نمایشی هند، جایی که بازی در نقش شخصیت‌های همجنس‌گرا یا کوییر اغلب به شکل کاراکترهای تمسخرآمیز ارائه می‌شد، چاپال به یک زن بدل شده و نقش‌هایش را با صداقت و شجاعتی کم‌نظیر اجرا می‌کرد.»

اما زندگی بهادوری بیرون از صحنه پیچیده‌تر بود.

او در دوره‌ای که در آن زندگی می‌کرد، به دلیل پیچیدگی‌های اجتماعی جامعه طبقهٔ متوسط بنگال، آشکارا خود را همجنس‌گرا معرفی نمی‌کرد. با این حال، تحسین و توجه کم نبود. او نامه‌های بسیاری دریافت می‌کرد که در آن‌ها به ابراز علاقه می‌شد و پیشنهادهایی برای رابطه و دوستی از سوی هواداران و دلباختگانش به دستش می‌رسید.

بهادوری فردی سخت‌پسند و مغرور بود، اما با قاطعیت می‌گفت: «من هرگز برای عشق عذر نخواهم خواست.»

تنها رابطه طولانی‌مدت او بیش از سه دهه ادامه داشت٬ حتی با اینکه شریک زندگی‌اش ازدواج کرد و صاحب فرزند شد.

بهادوری در حاشیه باقی ماند٬ حضور داشت، اما هرگز به‌طور کامل به رسمیت شناخته نشد و در نهایت، بیشتر به نقش یک خدمتکار خانه فروکاسته شد.

افول حرفه او نه با یک رویداد ناگهانی، بلکه در نتیجه مجموعه‌ای از تغییرات تدریجی رخ داد.

با افزایش حضور زنان روی صحنه، تماشاگران به‌تدریج بازی مردان در نقش‌های زنانه را پس زدند. همان سنتی که زمانی به بقای جاترا کمک کرده بود، شروع به از هم پاشیدن کرد.

روی در کتابش نوشته است که در اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰، «ملکه‌های سبیل‌دار جاترا» از صحنه کنار گذاشته شدند.

بهادوری این طرد شدن را از نزدیک تجربه کرد. در یکی از اجراها، زمانی که نقش زنی سالخورده را بازی می‌کرد، تماشاگران با هو کردن و پرتاب یک پیاله سفالی، او را از صحنه پایین کشیدند. تماشاگرانی که حالا به حضور بازیگران زن خو گرفته بودند، حضور او را غریب و ناخوشایند می‌دانستند.

بسیاری از هم‌دوره‌های بهادوری به فقر فروغلتیدند. یکی از ستاره‌های پیشین جاترا خیاط شد. دیگری کراچی چای راه انداخت و ممپلی می‌فروخت. برخی به کارگری روی آوردند و یکی از آنان به زندگی خود پایان داد.

سرگذشت بیشتر آنان، هرگز ثبت و روایت نشد.

بهادوری با انجام کارهای موقتی، مانند نظافت و گردگیری در کتابخانه‌ها روزگار می‌گذراند. او در دوره‌ای نیز در خیابان‌ها در نقش «سیتالا» ٬الهه مردمی هندو که به‌عنوان نگهبان در برابر بیماری‌های واگیردار شناخته می‌شود ظاهر می‌شد. این کار بخشی از یک سنت مردمی بود که در آن، اجراکنندگان در برابر دعا و برکت دادن به مردم، غذا یا پول اندکی دریافت می‌کردند.

در دهه گذشته، برای مدتی کوتاه بار دیگر نام او بر سر زبان‌ها افتاد.

کاوشیک گانگولی، فلم‌ساز بنگالی، بهادوری را در فلم‌های خود به کار گرفت.

پیش از آن، در سال ۱۹۹۹، ناوین کیشور، مدیر تئاتر و ناشر انتشارات «سیگال بوکس» در کلکته، زندگی بهادوری را در قالب یک فلم و نمایشگاه مستند کرد. نسل جوان‌تری که از طریق این آثار با او آشنا شدند، با نگاهی متفاوت به او نگریستند.

برای برخی، او به چهره‌ای پیشگام در جامعه کوییر تبدیل شد. شخصیتی که یک زندگی‌ را پشت سر گذاشته بود که به‌سادگی در قالب تعریف‌های رایج نمی‌گنجید.

همان‌طور که روی در کتاب خود می‌نویسد: «جنبش ال‌جی‌بی‌تی‌کیو‌پلاس در هند هنوز نوپا بود. این جنبش که تشنه یافتن گذشته‌ای کوییر بود، گویی چاپال بهادوری را فرشته نگهبان خود برگزیده بود.»

با این حال، خود بهادوری در برابر برچسب‌ها مقاومت می‌کرد.

او خود را با اصطلاحاتی مانند «جنسیت سوم» معرفی نمی‌کرد. به گفته روی، او بیرون از صحنه، مانند هر مرد بنگالی دیگر، کورتا و پیژامه هندی می‌پوشید.

این مقاومت، برداشت‌ها و تفسیرهای امروزی از زندگی او را پیچیده‌تر می‌کند.

روی می‌گوید:«او بازمانده‌ای از جامعه کوییر بود.»

امروز، در زمانی که گفت‌وگوها درباره جنسیت و هویت در سراسر جهان پررنگ‌تر شده است، داستان بهادوری زاویه دید متفاوتی را به ما ارائه می‌دهد.

این داستان به تاریخ اجراهایی اشاره دارد که در آن‌ها جنسیت در عمل سیال بوده است، هرچند همیشه نام و تعریفی روشن برای آن وجود نداشت.

بهادوری اکنون در یک مرکز نگهداری سالمندان٬ چند خیابان دورتر از خانه مادری‌اش که دیگر پذیرای او نیست٬ زندگی می‌کند.

او با بیماری‌های مزمن دوران سالمندی دست‌وپنجه نرم می‌کند و بیش از هر چیز، در همراهی با خاطراتش روزگار می‌گذراند.

بازنگری در زندگی بهادوری برای نسل جدید، پرسش‌هایی درباره حافظه نیز مطرح می‌کند.

چرا برخی هنرمندان در یادها می‌مانند و برخی دیگر فراموش می‌شوند؟ چرا بعضی گونه‌های هنری وارد آرشیو تاریخ می‌شوند، در حالی که برخی دیگر همراه با مردمانی که آن‌ها را زنده نگه داشته بودند، از میان می‌روند؟

آقای روی با ثبت و مستندسازی زندگی بهادوری تلاش می‌کند به این پرسش‌ها پاسخ دهد یا دست‌کم با آن‌ها روبه‌رو شود.

بهادوری بیش از شش دهه بر صحنه بازی کرد. او از هر نظر یک ستاره بود.

و با این حال، سال‌ها در حاشیه همان فرهنگی زندگی کرد که خود در شکل‌گیری آن نقش داشت.