ادعای پیروزی سال ۲۰۰۳ جورج بوش که امروز بر جنگ با ایران سایه انداخته است

«ماموریت انجام شد»؟ ادعای پیروزی سال ۲۰۰۳ که امروز بر جنگ با ایران سایه انداخته است
    • نویسنده, گوردون کوررا
    • شغل, تحلیلگر امنیتی
  • زمان مطالعه: ۱۱ دقیقه

در ۹ آوریل ۲۰۰۳، مجسمه صدام حسین، رهبر عراق، در مرکز بغداد پایین کشیده شد. لوح فلزی پایه مجسمه را کندند و با پتک به سکوی مرمری‌اش حمله کردند. شهروندان عراق ابتدا تلاش کردند مجسمه را پایین بکشند. از آن بالا رفتند و طنابی به گردنش انداختند، اما نتوانستند آن را بیندازند. سرانجام این کار با کمک نیروهای آمریکا و استفاده از یک خودروی زرهی انجام شد.

آن لحظه به نمادی از تغییر رژیم تبدیل شد. تنها ۲۰ روز پیش از آن، آمریکا و متحدانش حمله را با بمباران‌های سنگین و عملیاتی برای از بین بردن رهبری عراق (موسوم به ضربه قطع سر) با استفاده از موشک‌های کروز شروع کرده بودند.

سه هفته پس از سرنگونی مجسمه، جورج دبلیو بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، روی عرشه یک ناو هواپیمابر آمریکا در نزدیکی سواحل کالیفرنیا ایستاد، در حالی که پشت سر او پلاکاردی نصب شده بود با عبارت «ماموریت انجام شد». اما در واقعیت چنین نبود.

سایه آن جنگ همچنان بر جنگ فعلی آمریکا و اسرائیل‌ با ایران سنگینی می‌کند. آن جنگ زخم‌های عمیقی بر تن عراق به جا گذاشت و زنجیره‌ای از رویدادها را رقم زد که به شکلی خارج از کنترل و پیش‌بینی‌ناپذیر پیش رفت. این جنگ ردپایی از مرگ و ویرانی بر جا گذاشت. برآورد می‌شود بین سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۱ حدود ۴۶۱ هزار نفر در عراق به دلایل مرتبط با جنگ جان باختند و هزینه آن برای آمریکا به حدود سه تریلیون دلار رسید.

آن جنگ نه تنها چهره خاورمیانه را دگرگون کرد، بلکه اعتماد ملت‌ها به سیاستمداران را در کشورهایی که جنگ را آغاز کرده بودند، به‌شدت تضعیف کرد.

امروز، آمریکا وارد نبردی شده است که بسیاری آن را «جنگ انتخابی» دیگری در منطقه می‌دانند؛ این بار علیه همسایه عراق، یعنی ایران. پژواک‌ها و شباهت‌های این دو درگیری غیرقابل‌انکار است، اما تفاوت‌های بنیادینی هم وجود دارد که به‌خوبی نشان می‌دهد دنیا از آن زمان تا حالا چقدر تغییر کرده است؛ تفاوت‌هایی که مشخص می‌کند پرهیز از تکرار ناکامی‌های عراق ممکن است یا خیر.

انگیزه

واشنگتن برای تهاجم به عراق انگیزه‌های متعدد و درهم‌تنیده‌ای داشت که بعضی از آن‌ها در آن زمان علنی نشدند، اما در مرکز همه این‌ها، تمایل به تغییر رژیم قرار داشت. برای بعضی از اطرافیان جورج دبلیو بوش، این نبرد حکم پایان دادن به یک کار ناتمام از جنگ اول خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ را داشت؛ زمانی که صدام از کویت بیرون رانده شد اما در قدرت ماند.

برای آقای بوش این موضوع جنبه‌های شخصی‌تری هم داشت: پدرش، جورج اچ دبلیو بوش، فرماندهی آن نبرد را بر عهده داشت و صدام بعد از آن ماجرا برای کشتن‌اش نقشه کشیده بود. در همین حال، عده‌ای معتقد بودند تغییر رژیم به دلایل حقوق بشری توجیه‌پذیر است. آن‌ها به دلیل جنایات هولناک صدام علیه مردم خودش، خواهان سرنگونی‌اش بودند، از جمله استفاده از سلاح‌ شیمیایی علیه غیرنظامیان کرد در دهه ۱۹۸۰ میلادی.

این رویکرد با فضای مداخله‌گرایی لیبرال آن زمان هم‌خوانی داشت؛ سیاستی که بریتانیا هم، از دهه ۱۹۹۰ در دوره نخست‌وزیری تونی بلر، از آن حمایت می‌کرد، از جمله در مداخله در بالکان برای جلوگیری از خونریزی در کوزوو. تبعیدیان عراقی هم خواهان آینده‌ای تازه برای کشورشان بودند؛ آینده‌ای بدون رژیمی که از آن متنفر بودند.

در همین حال، گروهی از نومحافظه‌کاران خواهان بازآرایی خاورمیانه از راه گسترش دموکراسی و کنار زدن دیکتاتورهای مخالف آمریکا بودند. بعضی می‌گفتند اول بغداد، بعد تهران؛ شعاری که نشان می‌دهد نام ایران تا چه حد از دیرباز در دستور کار آن‌ها بوده است.

در نهایت، پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ که در آن ۲۹۷۷ نفر (بدون محاسبه ۱۹ هواپیماربا) در پی برخورد هواپیماها به برج‌های دوقلوی نیویورک، پنتاگون و محوطه‌ای در پنسیلوانیا کشته شدند، تندروها در واشنگتن خواهان بازگرداندن قدرت بازدارندگی آمریکا و نشان دادن توان آن بودند.

حملات القاعده در ۱۱ سپتامبر محاسبه ابعاد خطر متوجه آمریکا و متحدان را تغییر داد و عراق خیلی زود به صدر دستور کار آمد؛ هرچند نقشی در آن حملات نداشت. موفقیت در شکست طالبان در افغانستان در اواخر سال ۲۰۰۱ هم اعتماد به نفس واشنگتن به توانایی‌هایش را بالا برد.

اما در نهایت توجیه اصلی جنگ بر موضوعی دیگر متمرکز شد: ادعای وجود سلاح‌های کشتار جمعی در عراق شامل برنامه‌های هسته‌ای، شیمیایی و بیولوژیک و نیز توانایی‌های موشکی. برای افکار عمومی در بریتانیا و آمریکا، تاکید بر این تهدید ساده‌ترین راه جلب حمایت از اقدام نظامی بود. در عرصه بین‌المللی هم خودداری عراق از اجرای قطعنامه‌های سازمان ملل متحد درباره تسلیحاتش، زمینه‌ کسب مشروعیت را فراهم می‌کرد.

با این حال، بعدها لوئیس روئدا، رئیس وقت «گروه عملیات عراق» در سازمان سیا، به من گفت که سلاح‌ها هرگز دلیل واقعی نبودند. او گفت: «ما حتی اگر صدام حسین فقط یک کش لاستیکی و یک گیره کاغذ داشت هم به عراق حمله می‌کردیم. می‌گفتیم ممکن است با آن چشم کسی را دربیاورد؛ پس باید او را کنار بزنیم.»

چرا ایران هدف حمله قرار گرفت؟

به نظر می‌رسد حمله فعلی به ایران هم از مجموعه‌ای پیچیده از انگیزه‌ها ناشی شده است، از جمله تضعیف توان نظامی ایران، جلوگیری از دستیابی آن به سلاح‌های کشتار جمعی، تغییر رژیم برای ایجاد حکومتی سازگارتر و حمایت از مردم در برابر نظامی که علیه آن‌ها به خشونت رو آورده است. این‌ها اهدافی است که اعضای دولت دونالد ترامپ به آن اشاره کرده‌اند.

از بسیاری جهات، حملات حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغازگر روندی بود که محاسبات واشنگتن درباره نحوه برخورد با ایران را عوض کرد، زیرا محاسبه تهدیدها علیه اسرائیل را هم تغییر داد و این کشور هدف قرار دادن ایران و نیروهای نیابتی‌اش را شروع کرد. همین امر راه را برای اقدام واشنگتن هموار کرد.

اما این بار در آمریکا، هیچ تلاشی برای همسو کردن خواسته‌های متضاد درباره اقدام نظامی صورت نگرفته است. در واقع، خود دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، بسته به اینکه چه روزی و با چه کسی صحبت می‌کند، میان این رویکردهای متضاد در نوسان بوده است.

هیچ تلاشی هم برای متقاعد کردن افکار عمومی آمریکا درباره ضرورت جنگ انجام نشده است، فرآیندی که در مورد عراق ماه‌ها طول کشید. از طرف دیگر، تلاشی جدی هم برای کسب مشروعیت بین‌المللی از راه سازمان ملل صورت نگرفته است. در سال ۲۰۰۳ بحث‌های طولانی درباره این‌که کدام کشورها با حمله موافق یا مخالفند جریان داشت.

این بار، سازمان ملل و حقوق بین‌الملل برای تصمیم‌گیران بی‌اهمیت به نظر می‌رسد. همه این‌ها نشان‌دهنده جهانی متفاوت است که در آن نظم بین‌المللی قدیمی تقریبا فروپاشیده و رئیس‌جمهوری غیرقابل پیش‌بینی بر سر کار است که نیازی نمی‌بیند انگیزه‌های مختلف را به یک توجیه منسجم تبدیل کند.

نقش بریتانیا و متحدانش

در سال ۲۰۰۳ آمریکا با متحدانش وارد جنگ شد. مهم‌ترین آن‌ها بریتانیا بود. تونی بلر، نخست‌وزیر وقت بریتانیا، در آستانه جنگ در کنار جورج بوش ایستاد و در نامه‌ای خصوصی در تابستان ۲۰۰۲ نوشت که «در هر شرایطی» در کنار او خواهد بود. باور او - که در روزهای اخیر درباره ایران هم دوباره بیان کرده - این بود که بریتانیا باید با نزدیک ماندن به آمریکا بیشترین نفوذ را بر سیاست آن داشته باشد.

او در مصاحبه‌ای به مناسبت بیستمین سالگرد حمله به عراق، به من گفت: «وقتی من نخست‌وزیر بودم، چه در زمان کلینتون و چه بوش، هیچ تردیدی نبود که رئیس‌جمهور آمریکا قبل از همه به نخست‌وزیر بریتانیا تلفن می‌زند.»

اما حتی بعضی از نزدیک‌ترین همکاران تونی بلر هم به میزان تعهد او تردید داشتند. جک استراو، وزیر خارجه او، بعدها به من گفت آن نامه «در هر شرایطی … فکر خوبی نبود».

منتقدان هم می‌پرسیدند تونی بلر در ازای این حمایت چه میزان نفوذ به دست آورده است. او واشنگتن را متقاعد کرد که مسیر کسب تایید سازمان ملل را دنبال کند، اما تلاش آمریکا نیم‌بند بود و در نهایت هم ناکام ماند.

وقتی به تونی بلر فرصتی داده شد تا از جنگ کنار بکشد، او این پیشنهاد را رد کرد و گفت به جنگ باور دارد. او در سال ۲۰۰۳ به من گفت: «در چنین مواقعی نخست‌وزیر باید این تصمیم‌ها را بگیرد. آن‌ها راه خروج را پیشنهاد می‌دادند چون می‌دانستند از نظر سیاسی در موقعیت دشواری هستم، اما... این کار تاثیر قابل توجهی بر رابطه ما می‌گذاشت.»

با این حال، بهای سیاسی آن تصمیم برای تونی بلر سنگین بود، به ویژه زمانی که مشخص شد سلاح‌‌های کشتار جمعی که بر اساس آن‌ها برای شروع جنگ استدلال کرده بود، وجود نداشته‌اند. این مسئله به اعتبار او آسیب زد و در سطحی گسترده‌تر اعتماد مردم به سیاستمداران را کاهش داد.

جک استراو بعدها گفت: «این موضوع اعتماد به دولت را تضعیف کرد. درباره این مسئله هیچ تردیدی ندارم.»

رسیدگی به پیامدهای عراق هم سال‌های پایانی ریاست‌جمهوری جورج دبلیو بوش را تحت تاثیر قرار داد؛ میراث سیاسی‌اش را مخدوش کرد و سیاست آمریکا را تغییر داد. باراک اوباما با تمایل آشکار به پرهیز از چنین مداخلاتی به قدرت رسید. دونالد ترامپ نیز همین دیدگاه را داشت.

اما این بار آمریکا برای حمله به ایران با اسرائیل همکاری کرده است، نه با بریتانیا یا دیگر متحدان. کی‌یر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا، تصمیم گرفته فاصله خود را با واشنگتن حفظ کند. او در ابتدا اجازه استفاده از پایگاه‌های بریتانیا را برای حمله اولیه نداد، هرچند بعدا استفاده از آن‌ها را برای اهداف «دفاعی» مجاز دانست.

این رویکرد ممکن است ناشی از خاطرات تلخ جنگ عراق در حزب کارگر باشد، اما همچنین بازتاب این محاسبه است که استارمر واقعا تا چه اندازه می‌تواند بر دونالد ترامپ تاثیر بگذارد.

پرسش عمیق‌تر این است که آیا بریتانیا و آمریکا در حال فاصله گرفتن از یکدیگر هستند. مقام‌هایی که در حوزه روابط امنیتی و اطلاعاتی فعالیت می‌کنند، معتقدند این پیوند همچنان نزدیک است، اما این حس هم وجود دارد که این نزدیکی تا حدی ناشی از تداوم عادت‌های قدیمی است. چرا که آمریکا به سمتی می‌رود که نظم قدیمی بین‌المللی را - که بریتانیا سرمایه‌گذاری سنگینی روی آن کرده بود - تضعیف می‌کند.

در گذشته هم برخی نخست‌وزیران بریتانیا از جنگ‌های آمریکا فاصله گرفته بودند، مانند هارولد ویلسون در جنگ ویتنام، اما این بار وضعیت متفاوت به نظر می‌رسد.

چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟

میراث عراق بیش از هر چیز در تلاش سرسختانه رهبران واشنگتن برای برجسته کردن تفاوت‌های آن با درگیری فعلی به چشم می‌آید. پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا، صراحتا تاکید کرده که موضوع ایران با عراق متفاوت است و این حمله به «جنگی بی‌پایان» تبدیل نخواهد شد.

یکی از جنبه‌های این تفاوت آن است که این بار آمریکا از تغییر رژیم سخن می‌گوید اما - دست‌کم تاکنون - نیروی زمینی برای تحقق آن اعزام نکرده است؛ برخلاف سال ۲۰۰۳ که حدود ۱۵۰ هزار سرباز اعزام شدند و به سرنگونی سریع و موثر صدام حسین انجامید (او از حمله اولیه جان سالم به در برد اما بعدها دستگیر شد).

تمایل آشکار برای پرهیز از اعزام نیروی زمینی مانند آنچه در عراق دیده شد، گزینه‌ها را محدود می‌کند، زیرا تغییر رژیم تنها از طریق حملات هوایی و بدون همراهی با نیرویی شورشی در داخل کشور بسیار دشوارتر است.

در این میان صحبت‌هایی درباره مسلح کردن کردها برای جنگ با حکومت ایران مطرح شده است. آن‌ها در سال ۲۰۰۳ نیز نقش داشتند، اما تنها در کنار ارتش بسیار بزرگ‌تر آمریکا و متحدانش.

پس از پیروزی اولیه در سال ۲۰۰۳، اشغال نظامی به درازا کشید و با قدرت گرفتن گروه‌های شورشی، جنگ داخلی شعله‌ور شد. آمریکا نمی‌خواهد دوباره در چنین باتلاقی گرفتار شود، اما مسئله اینجاست که تحقق اهداف جاه‌طلبانه‌تر آن بدون مداخله‌ای عمیق‌تر دشوار به نظر می‌رسد؛ به ویژه اگر هدف واقعی «تغییر ساختاری رژیم» باشد، نه صرفا تضعیف توان نظامی یا جایگزینی مهره‌ها در بدنه همان نظام (مشابه آنچه در ونزوئلا رخ داد).

با این حال، به نظر می‌رسد یک شباهت مهم بین آن زمان و حالا وجود دارد: نبود برنامه‌ریزی برای آنچه بعد از جنگ رخ خواهد داد. این مسئله هم با سردرگمی درباره هدف واقعی جنگ مرتبط است. در مورد عراق در سال ۲۰۰۳ هم دیدگاه‌های مختلف درباره آینده کشور هرگز حل‌وفصل نشد و برنامه‌ریزی موثری برای دوره پس از پایان عملیات نظامی وجود نداشت.

جان بولتون، مشاور پیشین امنیت ملی آمریکا، دو دهه بعد به من گفت: «اشتباه آنجا بود که تلاش کردیم برای عراقی‌ها حکومت جدیدی بسازیم. باید می‌گفتیم: تبریک می‌گوییم، دولت را خودتان تشکیل بدهید.» این دیدگاه با نظر کسانی که خواهان گسترش دموکراسی در خاورمیانه بودند و می‌خواستند آن را ابتدا در عراق بسازند متفاوت بود.

امروز عراق نسبت به دوره پس از جنگ وضعیت بسیار بهتری دارد و بسیاری از مردم از رفتن صدام حسین خوشحالند. اما دموکراسی در خاورمیانه آن‌گونه که برخی پیش‌بینی کرده بودند گسترش نیافت. در عوض، یکی از بزرگ‌ترین برندگان حمله به عراق، ایران بود، زیرا دشمن اصلی‌اش کنار زده شد و جمهوری اسلامی توانست در سال‌های پس از جنگ نفوذش را در عراق و فراتر از آن گسترش دهد. همچنین تهدید تروریسم در بریتانیا و غرب افزایش یافت. جنگ‌ها همیشه به نتایجی که مردم انتظار دارند یا می‌خواهند ختم نمی‌شوند.

بدون برنامه‌ای منسجم

عراق و ایران کشورهایی بسیار متفاوت‌اند، اما آیا می‌توان از تجربه عراق درس گرفت؟ هنوز نشانه چندانی از یک برنامه منسجم درباره آنچه آمریکا می‌خواهد در ایران به دست آورد یا آینده‌ای که برای این کشور تصور می‌کند، دیده نمی‌شود.

به نظر می‌رسد این بار بداهه‌پردازی و رفتارهای پیش‌بینی‌نشده، استراتژی عمدی باشد، چرا که به دونالد ترامپ گزینه‌های مختلفی می‌دهد تا هر کدام را که خواست به عنوان «پیروزی» اعلام کند و لحظه اختصاصی خود را در اعلام پایان موفقیت‌آمیز عملیات [مشابه بیانیه مشهور «ماموریت انجام شد» در دوران بوش] خلق کند.

او می‌تواند صرفا بگوید که تضعیف توان موشکی و دریایی ایران کافی بوده و «تغییر رژیم» همواره بر عهده‌ خود مردم ایران بوده است (هرچند در مواردی از تمایلش برای انجام آن سخن گفته بود). چنین رویکردی، یک حکومت آسیب‌دیده اما خشمگین را در قدرت باقی می‌گذارد؛ نتیجه‌ای شبیه به جنگ اول خلیج‌فارس در سال ۱۹۹۱ که در آن صدام حسین از کویت اخراج شد اما حاکمیتش بر بغداد تداوم یافت. پیامد آن اتفاق، سال‌ها تنش، بمباران‌های گاه‌وبیگاه، هراس از توسعه سلاح‌های کشتار جمعی و در نهایت، شروع جنگی دیگر در سال ۲۰۰۳ بود.

یکی از درس‌های عراق این است که تخریب یک حکومت در جنگ آسان‌تر از ساختن آن پس از جنگ است. و اکنون بخش‌هایی از ساختار حکومت ایران هم در حال فروپاشی است. جنگ فعلی همچنین متحدان آمریکا - مثل بریتانیا و به‌ویژه کشورهای خلیج فارس را،‌ که هدف حملات ایران قرار گرفته‌اند،‌وادار کرده است دوباره درباره امنیت‌شان بازنگری کنند.

پیامدهای سیاسی داخلی برای کسانی که راه جنگ را پیش می‌گیرند، به ویژه دونالد ترامپ، شاید پیش‌بینی‌ناپذیر باشد، چرا که پس‌لرزه‌های اقتصادی آن ممکن است به شکلی فراتر از انتظار او گسترش یابد.

شاید بتوان این‌گونه نتیجه گرفت که هنگام ورود به مداخلات نظامی، «آینده‌نگری توام با احتیاط» ضرورت دارد. جنگ‌ها ذاتا پیش‌بینی‌ناپذیرند و پیامدها و میراث آن‌ها تا دهه‌ها طنین‌انداز می‌شود.

عکس‌ بالای صفحه: Anadolu Agency / Gamma-Rapho via Getty Images